هیچکس از اینکه کارهاش قضاوت و بازنگری بشه خوشش نمیاد. کارمندها میترسن انتقاد بشنون. رئیس‌ها هم فکر میکنن هر بازخوردی با برخورد شدید احساسی زیردست‌هاشون مواجه میشه. پس نتیجه چی میشه؟ همه ساکت میمونن و چیزی نمیگن که خیلی خیلی بده. چون آدما نیاز دارن از نحوه عملکردشون خبر پیدا کنن تا بتونن کیفیت کارشون رو بالا ببرن.

ترس از بازخورد و حدس و گمان‌زدن درباره‌ش، خودش رو به شکل رفتارهای ناسازگارانه مثل به عقب انداختن کارها، انکار، حسادت، در فکر فرورفتن و خودویرانگری، نشون میده. گرچه این‌ها واکنش طبیعی افرادیه (شما بخون همه ما) که این ترس تو وجودشون هست، اما اگه دیدیم خودمون یا اطرافیانمون دچار این ترس هستن باید بدونیم میشه از این الگوهای رفتاری فاصله گرفت. میشه یاد گرفت تا بازخورد و احساسات منفی رو قبول کرد، انتقاد رو سازنده بیان کرد و هدف از اینکار رو واقع‌بینانه ترسیم کرد.

مفهوم ترس

یه سری از کارمندها با مدیرهاشون خیلی خوبن و مرتب ازشون بازخورد میگیرن که باعث میشه عملکردشون بهتر بشه. اما متاسفانه این دسته از کارمندها تعدادشون کمه. تو اکثر شرکت‌ها گفتن و شنیدن بازخورد به جلسات ماهانه یا سالانه ختم میشه که عموماً خروجی مفیدی نداره.

اگه خیلی ساده بخوام بگم، مردم برای این از بازخورد اجتناب میکنن که از انتقاد متنفرن. نظریه‌های روانشناسی دلایل زیادی برای این مسئله بیان میکنن. اما مهم‌ترینشون احتمالاً اینه که افراد بازخوردها رو با انتقادهای شدید والدین و مسئولین مدرسه تو زمان بچگی و نوجوونی (که دوران خیلی حساسی بوده) پیوند میزنن.

برای اینکه شنیدن بازخورد ناراحتمون نکنه باید خودمون رو آموزش بدیم تا دنبال شنیدنش باشیم و با دقت بهش کوش بدیم. اگه آموزش صورت نگیره، تهدیدهایی که به صورت بالقوه تو بازخوردها وجود دارن، ما رو به سمت رفتارهای مخرب وناهنجار سوق میدن. این مسئله هم روی کار ما و هم سلامت عمومی سازمان تاثیر منفی میذارن.

نمونه‌های این رفتارها رو بیاید با هم بررسی کنیم. براتون یه مثال هم میارم که ملموس‌تر بشه.

به تعویق انداختن کارها

ما آدم‌ها، اغلب آگاهانه، وقتی در برابر ووضعی احساس ناتوانی میکنیم یا مضطرب میشیم، کارها رو طول میدیم. این به تعویق انداختن معمولاً نشون‌دهنده عنصر خشم یا خصومته.

فرض کنید یه مسئول فنی تو یه شرکت از اینکه ارتقاء نگرفته شاکیه و دچار استرس هم شده، چون نمیدونه دلیل این عدم ارتقاء چیه، چون هم خودش و هم بقیه میدونن که مهارت‌های خیلی خوبی داره. این فرد به جای اینکه دلیل رو جویا بشه، دیگه به کار مثل قبل بها نمیده. مثلاً از ددلاین (ضرب‌الاجل) تحویل پروژه‌هاش به طور دائم عقب میوفته. آخر سال هم که دوباره موقع ارزیابی و ارتقاء میشه این فرد سرش بی‌کلاه میمونه. این سری دلیل رو میپرسه و میفهمه دفعه اول به خاطر دیر اومدن به دفتر بهش ارتقاء ندادن، اما سری دوم (آخر سال) میخواستن ترفیع رو براش در نظر بگیرن، اما چون ددلاین‌‌های پروژه‌هاش رو عقب مینداخت و باعث ایجاد بی‌نظمی تو روند تحویل پروژه‌های شرکت میشد، این سری هم جزء ترفیعی‌ها قرار نگرفت.

انکار

وقتی به وضعیت «انکار» میرسیم که یا نمی‌خوایم با واقعیت روبرو بشیم یا نمی‌خوایم پیامدهای وضعیت موجود (که نتیجه انتخاب و کارهای گذشتمونه) رو بپذیریم. انکار غالباً ناخودآگاه اتفاق می‌افته.

یه مدیر محصول تو یه شرکت رو در نظر بگیرید که خانمه. آخر سال که موقع دادن ترفیع میشه ایشون هم مثل نفر قبلی سرش بی‌کلاه میمونه. اما این خانم دلیل رو همون اول جویا میشه. جوابی که میگیره اینه: “شما برای وقت گذروندن با بچه‌هات خیلی مرخصی گرفتی. در ضمن باید 10 تا مشتری جدید هم امسال میاوردی برای شرکت که نیاوردی.”

حقیقت اینه که هم‌قطارهای مرد این خانم هم کلی مرخصی به دلایل مختلف گرفته بودن و خیلی‌هاشون هم 10 تا مشتری جدید برای شرکت نیاورده بودن. پس دلیلی که این خانم ترفیع نگرفته بود، سکسیست (جنسیت‌گرا) بودن روسای شرکت بود.

اگه این خانم بپذیره که روساش سکسیست هستن مجبور میشد از شرکت بره. برای همین انکار رو انتخاب کرد. وضعیت اصلی رو ندیده گرفت و وضعیت موجود رو قبول کرد و حاضر شد تو جایی بمونه که کمتر از حقش بود.

حسادت

اینکه خودمون رو با دیگران مقایسه کنیم کاملاً عادیه و اگه از حد نگذره میتونه خیلی مفید باشه. اما اگه براساس رقابت ناسالم، بدبینی، حسادت یا انحصارطلبی باشه ناهنجاری حساب میشه. این حس حسادت که از یه میزانی بگذره، فرد حسود دچار این حس میشه که دیگرانی که از نظرش بهتر، با استعدادتر و باهوش‌ترن، بیش از حد ایده‌آل تلقی بشن. با این طرز فکر، افراد حسود بعد از یه مدت حس ناتوانی و عجز میکنن و کلاً از انجام کار و رسیدن به هدف منصرف میشن و شکست رو میپذیرن.

مسئول بخش روابط‌‍‌عمومی یه شرکت وقتی تو جلسه ماهانه ارزیابی شنید رئیسش از همکارش جلوی همه تعریف کرد، دچار حسادت شد. از اون به بعد ریز به ریز صحبت‌های رئیس و همکارش رو زیر نظر میگرفت. کارهای همکار رو دقیق وارسی میکرد و احساس میکرد از لحاظ کاری و ارتباط با رئیس بهش نمیرسه. این طرز فکر کم‌کم باعث شد حسش به کار رو از دست بده و آخر انقدر تحت فشار عصبی قرار گرفت که رفتن رو به موندن و اعصاب خوردی ترجیح داد.

فرورفتن در خود

در خود فرورفتگی که یه واکنش احساسی شدیده، خودش رو به شکل در فکرفرورفتن بیمارگون و احساس اتفاق افتادن یه واقعه هولناک نشون میده. تو این وضعیت افراد دچار انفعال و انزوا میشن.

یه دوستی دارم که خیلی خوب گیتار الکتریک میزنه و تا الان هم برای کلی برنامه و شبکه بین‌المللی و گالری و کت‌واک (نمایش لباس‌ها در فشن‌شو) تو کشورهای دیگه موزیک ساخته. جند وقت پیش موقعیتی رو بهش پیشنهاد کردم که به نظرم میتونست خیلی براش مفید باشه و به بیشتر شناخته شدنش کمک کنه. اولش گفت آره ولی بعد از دو سه روز فقط گفت لطفاً رو من حساب نکن و دیگه خبری ازش نشد. من و افراد تیمی که قرار بود باهاش همکاری کنیم خیلی از اینکار ناراحت بودیم و دیگه به عنوان یه همکار تجاری نمی‌تونستیم روش حساب کنیم و یه پروژه دیگه‌ای هم که قرار بود باهاش انجام بدیم رو دادیم به یه فرد دیگه. بعداً که دوباره دیدمش و با هم درباره‌ش صحبت کردیم بهم گفت نوع و مقیاس کار براش بزرگ بوده، فکر کرده نمیتونه انجامش بده، غمگین شده (هم از اینکه یه موقعیت خوب رو از دست میده و هم اینکه یه دوست و افراد دیگه رو از خودش ناامید میکنه). وقتی هم ناامیدی ما از خودش، بعد هم بی‌اعتنایی ما و بعد جایگزین خودش رو دیده بیشتر افسرده شده و تا مدت زیادی هم گوشه‌گیر (نسبت به مسائل کاری) بوده. و همه این‎ها به این دلیل بوده که همون اول به‎جای اینکه از ما بخواد بهش کمک کنیم، تصمیم گرفت موضوع رو پیش خودش حل کنه. و خودش راه حل‎‎های ساده رو نمی‎دونسته. پس شد آنچه شد. 🙂

خودتخریبی ‎

خودتخریبی، که معمولاً ناخودآگاهه، خیلی شایعه. اینجوری بگم که میای دست پیش بگیری که پس نیوفتی اما همه‌چیز رو خراب میکنی.

کارمندی رو در نظر بگیرید که قراره با رئیسش یه جلسه خصوصی درخصوص عملکردش تو چندماه اخیر صحبت کنن. این کارمند میدونه که کجاها کمکاری کرده یا کارش رو درست پیش نبرده. از طرفی هم از شنیدن نقد از طرف کس دیگه بدش میاد. پس تصمیم میگیره خودش خودش رو نقد کنه تا رئیسش دیگه نتونه این کار رو باهاش بکنه. پس تا میشینن دور میز شروع میکنه به کوبیدن خودش. اینجوری از خودش تصویر یه آدم با اعتماد به نفس پایین رو نشون میده و این پیام رو به رئیس میده که “من آدم بی‌ارزشی هستم”.

نتیجه‌گیری

این نوع رفتارهای ناسازگارانه افراد و شرکت‌ها رو تو دورباطلی میندازه که تو خیلی از شرکت‌هایی که بودیم و میشناسیم حتماً دیدیم. مخصوصاً تو ایران که همه فکر میکنن دانای‌کل هستن و اگه کسی بهشون انتقاد کنه حتماً اونه که نمیدونه. از طرفی خیلی‌ها هم به خودشون اجازه انتقاد رو نمیدن، چون فکر این رو میکنن که شاید طرف ناراحت بشه و کار به جاهای باریک بکشه. البته این مورد تو شرکت‌هایی که به صورت هم‌سطح (flat) اداره میشن کمتر دیده میشه و افراد در خصوص ارائه بازخورد با هم تعامل بیشتری دارن و درگیری‌های شرکتهای سلسه‎مراتبی و سنتی رو ندارن.

پ.ن: این مطلب رو از بخشی از کتاب هوش‌هیجانی هاروارد بیزینس رویوو برداشتم و کمی متناسب با محتوای تولیدی خودم تغییرش دادم.

Leave a Reply